لیلی خود را به آتش کشید
خدا گفت زمین سردش است.چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت :من .
خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.
خدا لبخند زد . لیلی هم.
خدا گفت:شعله را خرج کن . زمین را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید .آتش ماند.زمین خدا گرم شد.
تقدیم به س.................ر![]()
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 13:8  توسط رضا مقدم
|
