تا سحر گاه
من و تو روی شن های مجنون ساحل
دست در دست هم
قدم میزنیم بسوی باغی بزرگ
حصار چوبی را کنار می زنیم
از بغل اطلسی ها رد می شویم
شاخه ای گل رز می چینیم
و آنگاه،
هر دو از شمیم مهربانی پر می شویم
کنار چشمه ای با قلقله
دست هایمان را وضو می دهیم
و،...
زیر درخت چنار پیر،کنار جوی آب
فردا را به تماشا می نشینیم
خورشید،
شانه های من،پیشانی تو را
نور باران می کند
و آغشته می شویم از بوی یاس
من و تو و این افکار
پرسه می زنیم توی رویا
تا سحر گاه.
تقدیم به س................ر
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 18:26  توسط رضا مقدم
|

