سلام دوستان
ممنون که بهم سر میزنید.
بسیاری از دوستان می خواهند بمانم و بنویسم ولی باور کنید من از عشق،احساس و مسئولیتم شانه خالی نمی کنم ولی بدون اون نه میل نوشتن دارم نه بهانه نوشتن.
آخه اون همه کسم بود و هست و خواهد بود.
********************************************************************
خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم
هر چند کنی زنده دگر بار بمیرم
دانم که خون مرا چرا زود نریزی
خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم
من طاقت نا دیدن روی تو ندارم
مپسند که در حسرت دیدار بمیرم
گفتی ز رشک تو هلاکند رقیبان
من نیز بر آنم از این عار بمیرم
خورشید حیاتم بر لب بام رسیدست
همان به که در آن سایه دیوار بمیرم.
تقدیم به س...............ر![]()

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:44  توسط رضا مقدم
|
